سیاه مرگ
ادبیات
چقدر دلم گرفته ، چقدر دلم گرفته و نمی تونم چیزی بگم . چون دیگه قبول دار شدم که من زندانیم و دور تا دورم یه حصار ه .حالا بعد از این همه مدت که هی خودم و به در و دیوار زدم ،تا نکنه فرجی بشه و نشد حالا که فهمیدم تقدیر من رو همونایی مشخص میکنن که من رو توی قفس انداختند و میگن تو آزادی ! پام رو بستند و میگن بدو چرا نمی دویی . چرا داری در جا میزنی ؟! یا لا دیگه بدو. آره دلگیرم از کسایی که با گول زدن با عوام فریبی و فرافکنی و دروغ سعی دارند تا همه چیز رو خوب جلوه بدن و هر جا توش در می مونن اسم قسمت رو میکشن وسط تا خودشون رو تبرعه کنن! اما نمیدونم پیش کی ؟ پیش من؟ ، تو؟ خودشون ! یا خدا؟ آه که چقدر دل تنگم برای تو برای خودم برای آزادی برای آسمون کویر ، ستاره هاش مخصوصا یکیش که تو خوب می شناسیش برای بارون برای رنگین کمون وبرای خیلی چیزای دیگه. آخخخخخخخخ که چقدر دلم هوای قیصر رو کرده چقدر ...! گفتی غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو؟ شیرین من،برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چار فصل دلم را ورق زدم آن برگ های سبز سر آغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله قیل و قال کو برای شادی روح من و قیصر فاتحه چنگ میزنم بر پود آرزو هایم تا ببافی برای کودکی که از اشکهایم زاده شد میخواستم قبل از امتحانات یک به روز رسانی داشته باشم نمیدونم شاید توی امتحانا بازم مطلب گذاشتم .فعلا میخوام از کتابی که از مجتبی توی نمایشگاه دو در کردم و حالا ازش چند تا شعر تصویری درست کردم به روز بشم . به مجتبی گفتم کتاب رو پس میدم اما عمرا .بای دیدا عکسا برید توی ادامه مطلب می چکد اشکهای پنهانی بر تن سایه ها و ثانیه ها می شود دفن امشب این شاعر زیر بار تمام قافیه ها قافیه قافیه غزل از نو ، خط بزن پاره کن حواسم را یا بسوزان تمام من را که مانده در التهاب ثانیه ها گرد خود چرخ میزنم شاید بر کمین گاه سردو نمناکم بتپد روح تازه ای ای کاش ،از فرا سوی بهت زاویه ها قلم امروز هم حتی توی دستم ندارد حوصله ای تا برقصد میان این وزن و ، یا زند نقش روی حاشیه ها وقتی از متن حادثه دور است ،ذهن مفلوک و خسته ام ، فریاد می چکد از نگاه تبدارم ،در سکوت عمیق مرثیه ها هر چی فکر کردم دیدم هیچکس رو نمی تونم بهتر از قیصر پیدا کنم تا باهاش داد بزنم... قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! اگه مرا رها کنی کسی برام نمیمونه همه درا بسته به روم غیر در همین خونه یادش به خیر پارسال عید . واقعا عید بود . عجب جایی بودیم و چه سالی تحویل کردیم . یادم نمیره مقابل ضریح امام حسین دعای تحویل رو خوندیم همه ایرانی ها اونجا بودند و چه شوری داشت اون لحظه چه قدر به یاد موندنی بود . کنار ضریح آقا نشستنو دعا کردن یه حال دیگه داره وقتی آدم اونقدر امیدواره که هیچ وقت فکر نمیکنه سال بعدش چی پیش میاد وقتی به یاد خیلیها هست و براشون دعا میکنه که سال خوبی داشته باشند و آرزو داره کاش اونا هم اونجا بودند و از فضای اونجا استفاده میکردند کلا ما ایرانیا عادت داریم عیدی بگبریم و چه قدر خوبه که موقع سال تحویل آدم از آقا عیدی بگیره که هیچ چیز به پای اون عیدی نمیرسه .اما وقتی بعد از یک سال همه چیزش از دست میره (هنوز نمیدونم رفته یا نه اما همه چیز حکایت از رفتن داره) همه ۷ سال تلاش و کوششش همه ۷ سال صبرو تحملش میگه عجب عیدی رو از آقا گرفتم .همونقدر که پارسال برام خاطره انگیز بود امسال هم بود اما اون کجا و این کجا .البته هنوزم نا امید نیستم دلیلشو نمیدونم اما آقا شما رو به مادرتون قسم میدم کمکم کنید شاید هنوز بشه کاری کرد . التماس دعا به من که نقش بر آبم به من که لختم و باران چشیده طعم تنم را به روی بوم (ه)حواسش گلی و سرد و ... هنوز این اثر کنار خیابان از انعکاس درونم ،دوباره موج گرفته و چرخ میزند و چرخ ،تا که از لب ایوان پرت می شوم انگار میان حس کثیفت دوباره مثل پریشب ،بگو نمی شنوم هان؟ صدای هیز تو سنگین ،شده به پهنی گوشم و جیغ یخ زده ای که مرا کشیده به توفان سیاه مطلق و بی انتهاست مثل همیشه فال قهوه ات آقا ببین هنوز ته آن پرست از غزلی تلخ ،از تهاجم یک درد از این صدای شکسته و حنجری که تو الآن... انگار دارد لحظات برايم تحمل نا پذير و خسته كننده مي شود .درست مثل بن بستي كه انتهاي آن مشخص نيست . كمي كه بر مي گردم همه چيز دهن كجي ميكند . درست مثل كسي كه در نجاست افتاده باشد و حالا بوي گندش را تمام اتاق برداشته باشد. اي كاش راهي براي فرار پيدا مي شد. انگار همين ديروز بود كه سنگفرشهاي خيابان شاهد بستن نطفه اي بودند كه حالا بچه اش در دامانم دارد زار مي زند و صدايش در گوشم بوق ممتد مي شود ،تا انتهاي آن. سرم را انداخته ام زير و آرام آرام قدم بر ميدارم ،تا انتهاي آن را نبينم و دانه دانه سنگفرشهاي آن را ميشمارم ،يا به اينكه سنگفرشها كجا بوده اند ،يا چرا اصلا اينجا را سنگفرش كرده اند ، و چرا اينجا خاكي نيست و چقدر سنگفرشها هيز هستند فكر مي كنم . راستي ،سنگفرشها چقدر هيز هستند ! اين را از سايششان در زير پاهايم حس مي كنم .يا از آدامسي كه كسي آن را رويشان تف كرده خوب مي شود فهميد . انگار مي خواهند مرا اسير شهوت بي اندازه شان كنند . مخصوصا وقتي يك در ميان برايم چشمك مي زنند ،مي رقصند و رخ مي نمايند ، كه اگر با اسب هم بر رويشان بتازي ديگر فايده اي ندارد . يعني اصلا نمي شود . حتي اگر كوچكترين حركتي بكني ،مي آيد و بعد هم مي گويد مات،بي آنكه كيش از زبانش خارج شده باشد . و تو مات و مبهوت نشسته اي و به لب و چشم و دماغش زل زده اي . انگار تا حالا نديده اي اش ، يعني ديده اي اما توجه نداشتي، چشمهايش خمار است يا بادامي ،دماغش چقدر توي ذوق ميزند و موهايش خرماييست يا مشكي . آرايشش را دوست نداري ، كمي مبتذل است ،اما خودش را چرا ! انقدر زل مي زني كه خجالت مي كشد و سرش را مي اندازد زير ، بعد هم سكوت !سرت را بر مي گرداني و به شيشه هاي مات پنجره زل ميزني .مثل آدمهايي كه دارند به دوردستها نگاه مي كنند . اما همه جا مات است ، مات مات و اين سومين باري است كه با تعجب و عصبانيت مي گويد مات . از جا مي پري ،نگاهت را بر مي گرداني ،نيم رخ سفيدش در مقابلت سر كشي مي كند . مي خواهي با اسب كاري انجام دهي ، از سياه به سفيد بروي . حالا هيچ چيز مشخص نيست . حتي سنگفرشها.نمي دانم چند قدم ديگر تا انتهاي اين بن بست لعنتي مانده . انگار در بعد چهارم زنداني شده ام . بعدي كه هرلحظه ممكن است در آن اتفاقي بيفتد . خانه هايي پيچ در پيچ با سفيدي مبهمشان پشت سر هم مي آيند و بايد به واسطه تونلي باريك از آنها عبور كنم ،بي آنكه چرايش را بدانم بعدي كه در آن فكر كردن به صفحه شطرنج همانقدر احمقانه است كه پرستش بت، چرا كه تفكر در آن بي هويت است و هيچ چيز در آن تجسم تجسم نمي يابد ،حتي چشم و مو ودماغ كسي كه روزي آنقدر به آنها زل زدي تا آرايش مبتذلش در ذهنت بچرخد و به بار بنشيند .حالا اق مي زني و همه چيز يخ مي بندد و مجبوري از اين خانه خالي هم بگذري و به خانه بعدي بروي ،اما نمي داني در آن چه خواهد شد ! شايد همه چيز بخار شود يا مثلا سقفش فرو بريزد ،يا اصلا موجودي چندشناك در آن باشد شايد هم هيچ اتفاقي نيفتد . براي آنكه بيكار نباشي از آن ميگذري . كنجكاوي،!آنقدر كه مي خواهي آخرين اتاق را ببيني . راستي اتاق آخر چگونه خواهد بود ؟!سياه يا تاريك ،فرقي نمي كند تو هيچ چيز را نمي بيني ،فقط در آن لم ميدهي و فشار خانه هايي كه پشت سر گذاشته اي را يك باره بر اجزاي بدنت حس مي كني ،داغ مي شوي ،ميسوزي و زار ميزني درست مثل كودكي كه حالا روي زانو هايم نشسته و جايش هم خيس است. میخوام دوئل بکنم یه دوئل واقعی . نه .نه اینکه فکر کنید دارم شعر میگم . اصلا اینطور نیست .من میخوام دوئل کنم . بعضیا میگن دوئل پنجاه پنجاست . بعضیا میگن صفره اما من میگم ۵درصد باورکنید میخوام با ۵ در صد شانسم دوئل کنم. فکر میکنید چی میشه؟ تورو خدا برام نظر بدین بگین میبرم یا نه. میدونید آخه زدم به سیم آخر... اگه باختم فاتحه یادتون نره والله نوبره شاعری که ندونه زجه درسته ای ضجه... خیلی خوب ما اینیم دیگه حد اقل بهانه ای شد تا به روز کنم ممنون ازت میثم جون که یاد اوری کردی دوباره پر گرفته بالهايم گرد اين ديوارهاي زرد و نارنجي كه شايد قطره هاي سبز و آبي ميچكد از چشمهايم چون غزل ها كه تمام قافيه هاشان شده پخش همين ا ين كاغذ رنجيده از جوهر و دارد نقش مي بندد به روي ذهن من مي دانم اين هم نطفه بد بو و شومي هست مي دانم جنين خفته در آن بستري كه ميشود سقطش كنم آ يا...؟ صداي هاي هاي مادر يهايش درون گوش من پيچيده همچون موريانه ميخورد هيپو ... نمي دانم ! چه موس... باز كابوس تمام كودكي هايم مرا زنجير ميبافد درون پيله اي با نام اينجاها دوباره ميزند سيلي به سيلي جاري از اندوه يك تنگ شكسته ضجه ميبارد از اين در ها ا ز اين ديوار غم اندود ا ز اين واژه هاي نيلي و پيوسته خون آلود دارد نقش مي بندد به روي ذهن من .... مي دانم اين هم نطفه اي از ماه تير است و ... تنم بر چاك چاك شيون يك بچه مي ماسد از سردی نگاه تو باران تگرگ شد گلهای آرزو همگی رنگ مرگ شد قیصر هم رفت خدا به همراش مثل سهراب مثل فروغ و مثل خیلیای دیگه که هرگز فراموششون نمیکنیم. دخترک پشت دار قالی بود ذهن او غرقه در خیالی بود میزد او نقش آرزو ها را طرح او ... وه چقدر عالی بود طرح شب ...طرح یک شب مهتاب طرح رودی که آن حوالی بود نقش قالی در اوج زیبایی چهره ی دختر شمالی بود روی اسب سپید می تازید مقصدش تا دیار شالی بود گیسوانش به دست باد بهار نشود گفت در چه حالی بود این تصور برای او شب و روز بی گمان همچو سیب کالی بود همچنان در میان طرحش باز جای صد ها گره که خالی بود ذهن او را به سخره می فرسود ذهن او غرقه در سوالی بود داشتم فک می کردم شعرای جدیدم و بزنم اما احساس کردم اگه از شعرای قدیمیم شروع بکنم با حال تره لا اقل اونا هم یه جایی عرضه شدن . این شعری که میخوام امروز up کنم مال تقریبا پنج سال پیشه که هنوز زبان شعریم قدیمی بود امیدوارم خوشتون بیاد ز غنچه های باورم رهی نمی رسد ، چرا ز باغ پر طراوتم دمی نمی وزد ، چرا؟ به کوله بار خستگی ندارم هیچ مرهمی از ابر تیره و سیه ، نَمی ، نمی چکد ، چرا؟ جوانی و نشاط من به راه غم ، روان شده ز سوی آسمان دگر نمی رسد مدد چرا؟ در انتظار زندگی نشسته ام به رهگذر رهم به عاقبت ، خدا ، دمی نمی رسد چرا؟ اگر چه خسته ام ولی چو شیر شرزه و جوان به صحن زندگانی ام چمی نمی چمد چرا؟ من عاشق طراوت و نشاط و هم سلامتم به صحن گلستا ن من گلی نمی دمد چرا؟ من از زبان یک جوان، چنین سخن سروده ام برای دل نوازی اش کسی نمی رود چرا؟ مقاله قابل تاملی در باب تحقیقات از محقق ودوست خوبم حسین مسرت بنابر آمار منتشر شده از سوي مراكز علمي و پژوهشي ايران ،درصد محققان و پژوهندگان ايران نسبت به ساير كشورهاي جهان سوم ميزان كمتري را شامل مي شود. اين كه چه دشواريهايي وجود دارد كه تحصيلكرده گان اراني پس از فراغت از تحصيل اغلب تحقيق را رها ميكنند ، وقت گير و حوصله بيشتري مي طلبد كه از كنجايش اين گفتار خارج است . هر چند در چند قسمت از گزارشهاي روزنامه اطلاعات و ساير جرايد به اين مسئله پرداخته شده ، اما هنوز جاي آن دارد كه اين مسئله پيش تر ريشهيابي گردد و راههاي گشودن اين تنگناها شناخت شود آنچه نگارنده قصد دارد در اين گفتار به بررسي آن بپردازد ، طرح دشواريهايي است كه بر سر راه محققان با تاكيد بر محققان ادبي در ايران وجود دارد با تمام تمهيداتي كه وجود دارد يك محقق مشكلات راه را تحمل ميكند و سرحال و قبراق وارد گود تحقيق ميشود، نخست و در مراحل ابتدايي كار و تا چند سالي آن چه ذهن او را به خود مشغول ميدارد گاه باعث سرخوردگي و دل سردياش ميشود ، چند چيز است : 1- گراني لوازم التحرير ، كاغذ ، فيشهاي تحقيقي ، پوشه ، كمد بايگاني و امثال آن است كه گا ه به قيمت انصراف از اين كار ميانجامد 2- كتابخانههاي شهرستانها با كمبود شديد كتاب به ويژه كتابهاي روز آمد روبرو هستند . سالهاست كه به غير از چند كتابخانه مهم ايران همچون : آستان قدس رضوي ، ملي تهران ، آيت ا... مرعشي، دانشگاه تهران وزيري يزد و چند كتابخانه انگشت شمار ديگر ايران ، اكثر كتابخانهها منابع بيست ، سي سال پيش را در دسترس پژوهندگان ميگذارند و چنان كه در مقاله مرجع نگاري و دشواريهاي آن در ايران مندرج در ادبستان شماره 16 نيز اشاره شد ، بنابه دلايل عديدهاي ، كتابهاي مرجع در ايران هم كم چاپ مي شود و هم بسياري از كتابخانهها آنها را در اختيار ندارند ، آمار كتابهاي خريداري شده كتابخانهها در سال حداكثر به هزار جلد هم نميرسد ، برخي كتابخانهها تنها تغييري كه در آمارشان صورت ميگيرد به واسطه پاره يا مفقود شدن كتابهايشان است . بودجه در نظر گرفته شده براي كتابخانههاي عمومي زير پوشش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بسيار كم است و اين مقدار نيز تكافوي رشد سريع جمعيت را نميكند . بگذريم از اين كه تعداد كتابخانههاي ايران و تعداد صندلي و ميز وكتابشان اصولا با ميزان جمعيت ، حتي در كمترين مقياس جهاني كه هرسال از سوي «ايفلا» اعلام ميشود پايين تر است 3- بنا به دلايل اقتصادي – اجتماعي و تورمي كه همه ما شاهد آن هستيم بهاي كتاب نيز پا به پاي ديگر اقلام بازار سير صعودي يافته است و كتاب از هر برگي يك ريال در سال 61-62 به برگي 50 تا 0 ريال در سال 74-75 رسيده است و دانشجو يا محققي كه با درآمد اندك سعي مي كند حداقل خرج خانه و خانواده خود را تامين كند به خريد كتابي كه در سال 62 به بهاي 60 تومان چاپ ميشد و در سال 70-69 به بهاي 3000 تومان رسيد ه است قادر نيست برخي بنا بر ارزش آزاد ارزهاي خارجي در برابر پول ايران ، كتاب هاي ايران ارزان تر از كشورهاي ديگر ميدانند ، حتي بر فرض پذيرش اين گفته ، باز هم كتاب براي گروه محقق و پژوهنده اجتماع ايران گران است در صحبتهاي تني چند از مسئولان شنيده شد كه ميگفتند : كاغذ كتاب هم ميبايست جزء اقلام ضروري جامعه مثل گندم قرار گيرد و بدان يارانه تعلق گيرد 4- اسان ترين راه بهره وري از كتابهاي پايه و مرجع در ايران براي محققي كه در مورد موضوع مشخصي تحقيق ميكند ، تصوير گرفتن از صفحات مشخص كتاب است كه اين كار كمك به پژوهنده اي كه توانايي خريد كتابهاي گران را ندارد اما در عمل ديده مي شود كه گاه تصوير گرفتن از بيست يا سي صفحه يك كتاب از اصل بهاي آن كتاب گرانتر مي شود و چون آن كتاب در بازار وجود ندارد ، پژوهنده به ناچار بايد اين هزينه سنگين را تقبل كند ، از آن گذشته كتابخانههاي ايران اعم از عمومي ، تخصصي و يا دانشگاهي دستگاه تكثير ندارند و اگر داشته باشند نرخ آن با بيرون تفاوتي ندارد ، مسئولان اين گونه كتابخانها ميگويند : بايد كاغذ ، پودر و محلول دستگاه را از بازار آزاد تهيه كنيم و از اين رو بهاي تمام شده آن هم برابر با بازار آزاد ميشود دومين مسئلهاي كه پژوهنده گان در مراحل بعدي كار با آن روبرو خواهند شد و اگر درستتر بگوئيم احساس خواهند كرد دشواريهاي اعلام نشده و يا اصطلاحا پنهاني تحقيق در ايران است كه به دو شكل عمده و بارز وجود دارند 5- كتابخانهاي در اين شكل گاه يك اتفاق ساده و بي اهميت باعث مي شود كه يك پژوهنده از دسترسي به كتاب و به ويژه نسخه خطي محروم بماند . كافي است مدير كتابخانه از آن محقق خوشش نيايي و يا با او لج كند و يا نتواند آن طور كه ذائقه مبارك ايشان است اقتضا كند منتش را بكشيد ، آن وقت كلاه طرف پس معركه است ، اين جا ديگر شايستگي ملاك كار نيست ، بلكه تملق ، چاپلوسي ...ملاك حقانيت ميشود و با در نظر گرفتن فلان مدير كتابخانه است كه فلاني چون مويش سپيد است و چند سال زودتر به دنيا آمده از يك محقق جوان و كاركرده و كار كشته بهتر ميتوواند در مورد فلان نسخه تحقيق كند ، سعي ميكند با آسانترين روش وسايلي را فراهم كند كه آن شخص زودتر به فيلم يا نسخه عكسي آن كتاب دسترسي پيدا كند و به انحاء مختلف در برابر آن محقق جوان و بخت برگشته اشكال تراشي ميكند و دلايلي به اصطلاح موجه ميآورد گونه ديگر مشكل كتابخاانه اي باز هم در بخش نسخههاي خطي نمود پيش تري دارد ، پنهان كردن و فهرست نكردن نسخههاي خوب و منحصر به فرد برخي كتابخانههاست . شخص فاضلي كه در كار تهيه و فهرست نسخههاي خطي فلان كتابخانه بوده ، چون ديده فلان نسخه ، نسخه خوبي است از معرفي آن در فهرست مذكور سرباز زده است به اميد آن كه روزي خود بر روي آن نسخه كار كند (البته اگر زنده بماند) 2- غيركتابخانهاي در اين حالت به دو طريق سعي مي شود رقيبان را از ميدان بدر كند الف ) برخي كتاب سازان و نويسندگان در اثناي مصاحبههاي خود و يا در انتهاي كتابهايي كه چاپ ميكنند كه به زودي قلم ايشان منتشر خواهد شد و پيشاپيش مژده چاپ آن را به دوستداران كتاب ميدهند ظاهرا كار خوب و پسنديده است است و از دوباره كاري ها جلوگيري ميكند و از طرف ديگر محقبان با برخورد با اينگونه اطلاعيهها از كار هم با خبر مي شوند و سعي مي كنند دنبال موضوعات ناب و دست نخورده بروند ، اما در باطن چنين نيست و نوعي ترفند به حساب مي آيد كه تنها هدف از ميدان به در كردن وقضبه كردن كارهاست . محققان تازه كار فريب اين ترفندها را خورده و كاري را كه چندين سال بر روي آن زحمت كشيدهاند و آن را تا مراحل چاپ رسانده اند ، از ترس اين كه اگر فردا كار اين آقا چاپ شود ، كارشان روي دستشان ميماند ديگر خريداري ندارد و بر آنان بر چسب مقلد و دزد خواهند زد ، يكباره به نابودي فيشهاي خود ميپردازند ، مثلا سال 65 نويسندهاي اعلام كرده بودكه به زودي كتاب شناسي نيما توسط ايشان چاپ خواهد شد .كه الان كتاب شناسي نيما را چاپ كرده است ( در نيمه اول سال 70 توزيع شد ) در آن سال با خواندن اين خبر به معدوم كردن فيش هايش پرداخت و وقتي پس از گذشت دو سال ديد از اين كتاب موعود خبري نيست از نو دست به كار تهيه و تدوين كتاب شناسي نيما شد ب – شايعه پراكنتي ، جو سازي ، زير پا خالي كردن و غيره دراين گونه موارد شگرد ديگري به كار ميرود كه گفتني است مدعيان تا با خبر ميشوند كه يك نفر در مورد موضوعي مهم و خوب تحقيق ميكند ،از طريق جو سازي سعي ميكنند با خرد كردن روحيه و شخصيت وي او را از اين كار بازدارند ، در محافل و مجالس كه مينشينند عنوان ميكنند : من 15 سال است بر روي فلان موضوع كار مي كنم ، آن وقت آن آقا آمده كار مرا دزديده است و هنگامي كه پرسيده مي شود يعني نتيجه تحقيق و ماحصل كارتان را برده و از رويش كپي يا رونويسي كرده است پاسخ ميدهنن نه اين موضوع كار من بوده است و او با آگاهي از اين كار ، زودتر دست به كار تحقيق بر روي موضوع مورد دلخواه من شده است و آن را به دست چاپ سپرده است اينها اگر همانند گروه نخست در مصاحبه و يا جايي اعلام كرده بودند ، شايد حرفشان پذيرفتني بود ( در حاليكه مرزهاي علم ودانش و تحقيق بي كران است و هر ذي شعوري حق انتخاب و پژوهش و بررسي ، پيرامون موضوعهاي مورد علاقه خود دارد ، حتي ديده ميشود ، با اين كه در بازار كتاب حداقل صد نوع ديوان حافظ چه به صورت تصحيح و مقابله و شرح و غيره و چه بدون آن وجود دارد باز در خبرها آمده است كه فلان شخص براساس سي و سه نسخه خطي قصد چاپ ديوان حافظ را دارد يا مثلا آقاي دكتر شريعت در كار چاپ شرح حافظ ده جلدي خود است و الخ) اما گروه مورد نظر ما در جايي چنين مطلبي را نگفتهاند و بيهوده فريادشان بلند است آنان ميپندارند فلان موضوع فقط به مالكيت ايشان در آمده و احدي حق ندارد در مورد آن تحقيق كند اين كار مانند اين است كه كسي بگويد ، اي اهالي شهر من قصد دارم در يكي از روزهاي كه گذرم به فلان خيابان افتاد طرف چپ بپيچم ، پس تا آن موقع كسي حق تردد درآن منطقه را ندارد ج _ نوعا از سوي برخي محققان مسن و نويسنده اجتماع و به اصطلاح خودشان « دود چراع خورده » به محققان جوان بي اعتنايي ميشود آنان سعي ميكنند با بر شمردن دشواريهاي كار ، محقق جوان را دل سرد نموده و حق انتخاب موضوع را از او سلب نمايند و گاه ديده شده كه با اطلاع از موضوع طرف جوان نخست كار او را از اين كار منصرف كرده و بعدا خود دست به كار تهيه و تدوين آن موضوع ناب ميشوند آنان نه تنها به آثار چاپ شده گروههاي سني پايينتر از خود (حتي اگر پنجاه ساله هم باشد) توجهي ندارند و آنها را نميخوانند ، بلكه اين جاو آن جا بيان ميدارند : اينان محقبان يك شبهاند ، ما اين موها را در آسياب سفيد نكردهايم ، سالها دود چراغ خوردهايم ، تا به اين جا رسيدهايم ، اينان توقع دارند هم چنان مردم كتابهايشان را با حرص و ولع بخرند و بخوانند ، در حالي كه كتابي كه آن شخص ، به اصطلاح تصحيح كرده جز دادن نسخه عكسي و مغلوط فلان كتاب به حروف چيني قديمي كه از حسن اتفاق خط شكسته يا نستعليق را ميتواند بخواند كار ديگري نكرده اند و ناشران نيز با بها دادن به پيشوند نام ايشان كه دكتر است يا سني از او گذشته و موهايش سپيد شده است كتابش را چاپ كرده و به بازار كتاب ميفرستند اينان در دادن اطلاعات و آگاهي امساك ميورزند و سعي ميكنند شگردهاي كار تحقيق را مخفي دارند ، چرا كه ميپندارند خداي ناكرده يك وقت نانشان آجر و دكانشان تخته ميشود حتي گاه ديده شده اين دود چراغ خوردهها ، موضوعات كار خود را ريز كرده و به دانشجويان خود ميدهند ، آن گاه پس از پايان ترم با يك دور مرور بر آن نوشتهها ، در قالب يك نثر واحد ، كتابي را به نام خود چاپ كرده و روانه بازار ميسازند آيا با اين تفاضيل و دشواري هاي گفته شده برخي از محققان ( درصد ديگري از آن درصد ناچيز) حق ندارند كه پيمودن چنين راه دشواري را رها كنند ؟ حسين مسرت
ادامه مطلب



| Design By : Night Skin |







